تبليغاتX
بهار Image and video hosting by TinyPic

بهار

درود

نمی دونم چیکار کنم.. دو سال بیشتره که در عین جفای اون من فقط وفای خودمو ثابت کردم..

با منه یا نه... نمی دانم...

از زندگانیم گله دارد جوانیَم

شرمنده جوانی از این زندگانیم

 

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

 

پروای پنج روز جهان کی کنم؟ که عشق

داده نوید زندگی جاودانیم

 

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژدة جرس کاروانیم

 

گوش زمین به نالة من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم

 

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون می کنند با غم بی همزبانیم؟!!

 

ای لالة بهار! جوانی که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم

 

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

برخاستی که بر سر آتش نشانیم

 

در خواب زنده ام که تومی خوانیم به خویش

بیداریم مباد که دیگر نرانیم...

                                                             بهار...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:57  توسط همایون  | 

درود

رفتی از چشم و دل چشم به راهست هنوز

عکس روی تو در این آینه پیداست هنوز

امروز یه روز واقعاً خوب بود.. چرا؟؟!!

بعد از دو سال و اندی..با خونشون تماس گرفتیم.. باورم نمیشه..

الهی رضاً برضائک  و تسلیماً لامرک...

چه شود به چهره زرد من، نظري براي خدا کني

 که اگر کني همه درد من، به يکي نظاره دوا کني

 

تو شهي وکشور جان تورا ،تو مهي و ملک جهان تورا

 زره کرم چه زيان تو را که نظر بحال گدا کني

 

زتو گر تفقد و گر ستم ،بود اين عنايت و آن کرم

 همه از تو خوش بود اي صنم چه جفا کني، چه وفا کني

 

تو کمان کشيده ودر کمين ،که زني به تيرم و من غمين

 همه غمم بود از همين ،که خدا نکرده خطا کني

 

همه جا کشي مي لاله گون ، ز اياغ مدعيان دون

 شکني پياله ما که خون ،بدل شکسته ما کني

 

تو که هاتف از درش اين زمان ،روي از ملامت بيکران

 قدمي نرفته زکوي آن ،زچه رو بسوي قفا کني

 

دوست دارم...!

بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:43  توسط همایون  | 

درود

نمیدونم حسم در مورد اینکه این وبلاگ هر روز یه بازدید کننده خاص داره درسته یا نه؟...

ولی نمی دونم چرا این وبلاگِ نه چندان عمومی!! و نه چندان معروف!! هر روز حتماً یه دونه بازدید کننده رو داره!

نمی دونم...!

دیروز رفتم تهران. روز خوبی بود.. برای گرفتن یه نمایندگی .

ولی ..

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست       وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم       دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت       هیهات از این گوشه که معمور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن      چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است       گو خون جگر ریز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده       ماتم زده را داعیه سور نماندست
     
     

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:35  توسط همایون  | 

درود

امروز رفته بودم برا تسویه حساب پادگان محل خدمتم. خداوند رو هزار مرتبه شکر تموم شد.

و یه خبر خوش دیگه که بالآخره حقیر هم به جرگه دانشجو ها پیوستم.

دومین اولویت علاقه ام توی رشته های تحصیلی. (اولیش معماریه که دیوانشم) و الان گرافیک قبول شدم. توی کاشان

خدارو شکر...

امروز(که یکشنبه است) نرفتم تهران. و فردا می رم.

ای کاش تلفن همراهش روشن بود تا حداقل یه بار شانسمو امتحان می کردم.

یه حس عجیبی دارم

فردا حتماْ این کارو میکنم ....

تا کی در انتظار گذاری به زاریَم

باز آی بعد از این همه چشم انتظاریَم

 

دیشب به یاد تو در پرده های ساز

جانسوز بود شرح سیه روزگاریَم

 

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود

دیشب که ساز داشت سر سازگاریَم

 

گفتی هوای لاله عذاران ری خوشست

پنداشتی که بوالهوس لاله زاریَم

 

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد

چشمی نماند شاهد شب زنده داریَم

(اینجا پارکه هنرمندانه! جایی که برای من خیلی خاطره داره. فردا حتماًً میرم و منتظر میشم!)

بدرود 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:53  توسط همایون  | 

درود

یکشنبه می رم تهران.

  بهار.. یعنی میشه؟!!

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...

                                                                 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:6  توسط همایون  | 

درود

چند روز که بد جوری فکر بهار میاد تو ذهنم.. نمی دونم چرا...

حتی دیشب خوابشو دیدم.. نمی دونم داره چه اتفاقاتی میفته..

مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم

تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم

(هرچند من بهار رو با دیده دلم می بینم ،نه با دیده سر!)

ز سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری

به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم ؟


نه راهست اینکه بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم


ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آندم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

 

همچنان منتظرم که روزی حداقل او را ببینم یا خبری از وی بگیرم..

بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:22  توسط همایون  | 

و تو
بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا؟
تاکی؟
ولی رفتی...
و بعد از رفتنت  باران چه معصومانه می بارد
و بعد از رفتنت  یک قلب رویای ترک برداشت
و بعد از رفتنت  رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره 
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد از رفتنت  انگار کسی حس کرد
"من بی تو"
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد
" من بی تو"
هزاران بار
در هر لحظه خواهم مرد

و من می دانم

با آنکه تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 1:15  توسط همایون  | 

درود

واقعاْ کجاست؟

داره چیکار می کنه؟

با کیه؟

اصلاً میدونه که من...

بهار، جداً اگه میای یه چیزی برای این دلخسته شیدا بنویس...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 15:11  توسط همایون  | 

درود

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن

گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن

 

ما در این دنیا که خود کنج ملالی بیش نیست

عالمی داریم در کنج ملال خویشتن

 

سایه دولت همه ارزانی نو دولتان

من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن..

 

هنوز تنها...

 و بیقرار از شیدایی خویش..

بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:13  توسط همایون  | 

درود

حتماْ پیش خودتون می گید منظورت از این عنوان چیه؟ «شاهمیرزا»!!

امیدوارم کسانی پیدا شوند که این معنی را دریابند...

ای یار جـفا کـرده ی پیوند بریده

این بود وفاداری و عهد تو ندیده

 

بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم

چون طفـل دوان در پی گنـجشـک پریده

 

ما هیچ ندیدم و همه شهر بگفتند

افسـانه مجنون به لیـلـی نرسیده

 

بدرود

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:14  توسط همایون  |